|
هر چي تو بخواي |
|
عکس. شعر.جوک |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:41 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:41 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:40 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:38 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:37 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:35 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:32 توسط رویا |
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:30 توسط رویا |
قلبم مال تو پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم... 
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 13:3 توسط رویا |
نذار بشنومت از این و اون ببینم عکستو تو آلبوم عکس دیگرون نمی تونم ببینم با همه مهربونیتو با منی که عمریه دیوونتم ، نامهربون با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟ دیگه طاقت ندارم تو رویای کسی باشی دنیا منی ، محاله دنیای کسی باشی عمریه داد می زنم ، زیبا فقط مال منه نمی تونم ببینم تو زیبای کسی باشی باهمه می بینمت ، با همه کس بجز خودم تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم ؟
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:34 توسط رویا |
برقرار باشی و سبز ، گل من تازه بمون نفسم پیشکش تو ، جای من زنده بمون باغ دل بی تو خزون ، موندنی باش مهربون تو که از خود منی ، منو از خودت بدون غزل و قافیه بی تو ، همه رنگ انتظاره این همه شعر و ترانه ، همه بی عطر وبهاره موندنی باشی همیشه ، لب پاییز و نبوسی نشه پر پر شی عزیزم ، مهربون گلم نپوسی
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:33 توسط رویا |
تو مثِ یه اتفاقی که می خواد یه روز بیفته مثِ اون شعر تری که هیچکسی هنوز نگفته مثِ قاب عکسِ زردی که نشسته روی دیوار مثِ اشکایی که آروم می چکن رو سیم گیتار دس تو حسّیه مثل چیدن سیبای قرمز مثِ سینه ریزی که روش ، می نویسن بی تو هرگز مثِ ذوق یه کویری بعد یه دعای بارون مثِ نقش فال قهوه ، توی کوچه های فنجون مثِ بیشتر بهارا دوباره من از تو دورم بیا و نذار بریزه آخرین برگ غرورم
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:33 توسط رویا |
گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي . گوشه اي مي نشيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تكيه مي زني و ... اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار ساله گلويت را گرفته است . دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري . دلت بدجور شكسته است ... بلند مي شوي ، دستت را به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ، اما ... رويت نمي شود . خيلي حرفها داري كه به او بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ، يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود . آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ... پيش تر، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم مي كردي اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و نگاهش مي كني . يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آنجا است . قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني . بغضت وا مي شود . و اشك هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد . و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته است . نگاه مي كني به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني : « خدايا ! خيلي دوستت دارم »
ادامــه مــطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:31 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 21:49 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:47 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:45 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:40 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:37 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:32 توسط رویا |
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 19:28 توسط رویا |
| ||||||